هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

کوچولوی مامان و بابا

عید 92

1392/1/14 18:46
نویسنده : هانی و امیر
351 بازدید
اشتراک گذاری

عیدت مبارک دخترکم.....سلااااااااااام

امسال عید سال 92 هست شما هستی ولی تو شکم منی عزیزم...حدود یه ماه و نیم دیگه مونده بیای بغلم...لحظه شماری میکنم برای دیدنت...

امسال مثل هر سال خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ هستیم لحظه سال تحویل همه کنار هم بودیم دخترم عمو علی(عموی من) و زن عمو هم از تهران اومده بودن خاله هدیه و عمو کسری هم بودن با من و بابا امیر و کوچولوی نازنازی توی دلم با مامان جون و باباجون...قلبهورا

ساعت 2وسی و هفت دقیقه سال تحویل بود..همه دور سفره هفت سین نشستیم و دعا کردیم

من هم برای همه دوستای گلم که منتظر نی نی هستن دعا کردم..اسم همه دوستای گلم رو اوردم و از خدای مهربون خواستم سال دیگه همشون نی نی تو دلشون یا بغلشون باشه...چون میدونم خیلی سخته ...

یاد پارسال خودم افتادم که لحظه سال تحویل فقط گریه میکردم...هیچکی از درونم خبر نداشت هر کار کردم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم دلم خیلی گرفته بود فکر میکردم بدبخت ترین آدم روی زمین هستم..فکر میکردم خدا منو دوست نداره...و هزار فکر دیگه ولی الان میفهمم همه کارهای خدا حکمتی داره به این مسئله رسیدم از ته دلم که تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته..الان این لحظه سال تحویل خدا رو شاکرم برای تمام نعمت هاش و برای اینکه تورو دارم دخترکم..خدا رو صد هزار مرتبه شکر..از خدا میخوام همه دوستای گلم که نی نی تو دلشون دارن به سلامتی زایمان کنن و همه دوستای گلم که منتظر نی نی هستن همه شون مثل امسال من باشن یا نی نی تو بغلشون باشه..از خدا براشون قدرت و صبر خواستم..الهی خدا به پاکی و معصومیت گل دخترم حاجت همه رو بده..

مامانی جونم برای سلامتی تو و همه نی نی ها و همه مادر پدر ها و مادر بزرگ پدر بزرگ ها و همه دوستا و آشناها دعا کردم..دعا کردم که سال خوب و خوش همراه با برکت فراوون برای هممون باشه...

یا مقلب القلوب و البصار.یامدبر الیل و النهار.یا محول الحال و الاحوال.حول حالنا الی احسن الحال...فرشته

امسال به خاطر اینکه درد داشتم و دکتر گفته بود مراعات کنم توی خونه موندم و فقط خونه مامان بزرگ و پدر بزرگ خودم و دایی حامد(دایی من) و عمه معصوم(عمه من) و خاله شهلا(خاله مامان جون) رفتم و همه بهم گفته بودن که کسی ازم انتظار نداره با این وضعم ولی خب وظیفم بود این چندتایی که نزدیک بودن و خونشون پله نداشت رو برم...بقیه روزا هم مهمون اومد خونه مامان جون اینا و همه رو دیدم...روز هفتم هم مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه امنه و راضیه اومدن رشت دیدن ما...تولد بابا بزرگ و امنه هم رشت گرفتیم و کلی عکس گرفتیم با شکم قلمبه ی من..عمه آمنه هم انقدر دستش روگزاشت رو شکمم تا تکونات رو حس کنه اولش خیلی اذیتش کردیاا شیطون ولی بعدش بالاخره افتخار دادی و تکون خوردی دختر نازنازو...دهم هم اونا برگشتن اصفهان...

سیزده بدر هم رفتیم بیرون..همه فامیل بودن.خیلی خوش گذشت من بعد از چند وقت حسابی حوصلم سررفته بود کلی کیف کردم تو هم معلوم بود خیلی خوشحال بودی همش لگد میزدی حال کرده بودی از هوای پاک و تمیز و خنک...ایشالا سال دیگه خودت اینور اونور میچرخی و ما حال میکنیم...

اینم از عید دختر گلم تو شکم من.........ماچ

راستی این رو هم بگم که من دوروزقبل عید رفتم سونو سی هفته و سه روز بود سن شما...1.700 کیلو بودی قدت هم 42 سانتی مترو تقریبا خطر زایمان زودرس حل شده بود ولی دکترم گفت ممکنه باز هم اون حالت برگرده و واسه همین من باز هم استراحت کردم ولی خب نه دیگه مثل قبل...الهی قربونت برم دخمل ناز و خوشملم داری بزرگ میشیا ماشالله....تشویق

الان هم که اینو برات مینویسم 32 هفته و 6 روزته...تقریبا 5 هفته و 1روز دیگه مونده تا دیدن گل روی دخترمون... بابا هم خیلی ذوق و شوق داره و هرشب باهات حرف میزنه و تو هم قربونت برم خوب ابراز احساسات میکنی و حسابی لگد میزنی بهش...

 قلبقلب

این روزا خیلی درد دارم ولی همه رو به عشق دیدنت تحمل میکنم و خدا رو شکر میکنم تا اینجا رو خدا بهم قدرت داد تا بگذرونم ایشالا تا پایان راه رو خوب طی کنم و به سلامت بغل بگیرمت.... از خدا میخوام همه دوستای منتظرم این لحظه های قشنگ رو تجربه کنن البته بی درد و سختی....

بوووووس دخملم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)